|
صاحبدلی به مدرسه شد زخانقاه
بشکست صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این طریق را
گفت این گلیم خویش بدر میبرد زموج
وین جهد میکند که بگیرد غریق را
عالمان و دانشمندان بهترین الگوها برای خدمتگزاری به خلق میباشند، از آنجا که دایره خدمتگزاری عالمان دین بسیار گسترده است، فقط به گوشههایی از زندگانی آن بزرگان در خصوص خدمت و انفاق به نیازمندان بسنده میکنیم .
شهید سعیدی
یکی از دوستان آیت الله سعیدی میگفت: «در مسجد شهید سعیدی، صندوق خیریه و کمک به محرومان داشتیم که بعد از شهادت (آن عزیز)، این صندوق به کارش ادامه داد . روزی برای بررسی وضع (فرد) نیازمندی که توصیه شده بود، رفتیم . مردی را دیدیم که روی یک تخت چوبی نشسته بود و پاهایش قطع شده بود . وقتی ما را شناخت، سرش را به دیوار زد و گریه کرد و شاه را لعن کرد و گفت: من قبلا راننده ماشین مسافربری بودم که در یکی از شهرها تصادف کردم و در اثر آن، پاهایم قطع شد . این خانه را حاج آقا سعیدی برایم درست کرد و زندگی مرا ایشان اداره میکرد . شبها آخر وقتبه اینجا میآمد و یکی دو ساعت مینشست و با من صحبت و شوخی میکرد . او برای ما نان و روغن میگرفت و ... »
شهید مدرس
همسر شهید مدرس میگفت: «آقا هر روز که از مجلس به خانه میآمد، یکی از لباسهایش کم میشد . وقتی علتش را میپرسیدم، میگفت: در راه به سائل دادم . روزی فقیری به خانه آمد و چون آقا چیزی نداشت، از من خواست دیگ آشپزخانه را به دکان بقالی ببرم و پول بگیرم . گفتم: غیر از این دیگ نداریم، گفت: اشکال ندارد. »
سیدعلی قاضی طباطبایی
یکی از علمای نجف اشرف میگفت: «دیدم آیت الله، عالم و عامل و عارف کامل آقای سیدعلی قاضی طباطبایی (استاد اخلاق علامه طباطبایی) در دکانی کاهو میخرید، ولی بر خلاف سایر مشتریها، کاهوهای غیرمرغوب و غیرقابل استفاده را جدا میکرد . او پول کاهو را هم داد و بعد حرکت کرد . من به دنبالش رفتم و عرض کردم: چرا کاهوهای خوب را جدا نکردید؟ گفت: فروشنده این کاهو آدم فقیری است و من میخواهم کمکی به او بکنم . در ضمن نمیخواهم مجانی باشد تا شخصیتش محفوظ بماند و او هم به پول مجانی گرفتن عادت نکند . برای همین، کاهوهایی را که کسی نمیخرد برمیدارم »
سید مرتضی
سیدمرتضی، دهکدهای از املاک خود را وقف مصرف کاغذ فقها کرده بود تا عوائد آن صرف تالیفات مجتهدان شود . یک بار که قحطی شدیدی پیش آمد، مردی یهودی برای تحصیل چاره اندیشید که در نزد سید به تحصیل علم نجوم بپردازد . به این ترتیب، او پولی دریافت میکرد و به مصرف ضروریات زندگی میرساند . پس از اندکی، وی از مشاهده این شیوه و رفتار نیک به دین اسلام گروید .
بحرالعلوم
فقیه بزرگوار، سیدجواد عاملی، مشغول شام خوردن بود که در به صدا درآمد، خادم استادش بحرالعلوم بود که میگفت: آقا منتظر شماست . سید با عجله روانه شد و تا چشم بحرالعلوم به او افتاد، با تندی گفت: خجالت نمیکشید؟ از خدا نمیترسید؟ مردی از برادران تو هر شب و روز با خرمای زاهدی (خرمایی درجه پایین) که قرض میگیرد، زندگی را میگذراند و هفت روز است که طعم برنج و گندم را نچشیده است . امروز برای شام نزد بقال رفته تا باز خرما بگیرد، ولی بقال جوابش کرده و او هم دستخالی نزد خانوادهاش برگشته است . تو غذا میخوری و همسایهات بی شام است؟!
سیدجواد گفت: والله از حال او آگاه نبودم . بحرالعلوم پاسخ داد: اگر مطلع بودی که یهودی میشدی! این غذای مرا بگیر و این کیسه پول را هم بردار و برو غذا را با او بخور و پول را هم در خانهاش بگذار . من شام نمیخورم تا تو برگردی .
به این ترتیب، سیدجواد روانه خانه همسایه شد و شب بیشام آنان را به شبی به یادماندنی تبدیل کرد .
حاج شیخ عبدالکریم حائری
شبی زمستانی، زن فقیری در خانه حاج شیخ را به صدا درآورد . خادم در را باز کرد و زن ناله کنان گفت: شوهرم مریض است، نه دوا دارم، نه غذا و نه زغال . وی پاسخ داد: این موقع شب که نمیشود کاری کرد، آقا هم الان چیزی ندارد کمک کند .
زن نا امیدانه برگشت . حاج شیخ که بخشی از سخنان آن دو را شنیده بود، خادم را صدا زد و گفت: اگر روز قیامتخدا از من و تو بازخواست کند که در این ساعتشب بنده من به در خانه شما آمد، چرا ناامیدش کردید، چه جوابی داریم؟ منزلش را میشناسی؟ خادم جواب مثبت داد و در پی آن حاج شیخ و خادم راهی خانه او شدند .
حاج شیخ به خادم گفت: برو و از قول من به صدرالحکما بگو همین الان بیاید و این مریض را معاینه کند . نسخهاش را نیز در همان لحظات به حساب حاج شیخ گرفت . آنگاه به دستور او نیمه شب به خانه علاف رفت و یک گونی زغال و غذا آورد . بعد گفت: روزی چقدر گوشتبرای منزل ما میگیری؟ خادم گفت: هفتسیر . گفت: نصف آن را هر روز به این خانه بده . آن نصف دیگر هم، برای ما فعلا بس است . بعد از آن، هر دو بلند شدند و خانه گرم پیرمرد را ترک کردند .
سید رضی
سید رضی تعداد زیادی کتاب به ارزش ده هزار دینار خرید و آنها را به خانه برد . وقتی کتابها را بازبینی میکرد، متوجه شد فروشنده در حاشیه یکی از آنها، یک بیتشعر نوشته است که مضمونش این است: «به دلیل احتیاج کتابهایم را فروختم .» سید، کتابها را جمع کرد و در پی فروشنده روانه شد . وقتی او را یافت، کتابها را برگرداند و پول آنها را هم به او بخشید .
ملاهادی سبزواری
مرحوم ملاهادی سبزواری غله ملکی خود را با دستخود وزن میکرد و سهم زکات آن را خارج و در بین فقرا تقسیم مینمود و علاوه بر ادای حقوق واجب، سالهای متمادی هر عصر پنجشنبه تمام فقرای شهر در خانهاش جمع میشدند و او خود درب منزل میایستاد و به هر یک به تناسب، وجهی میداد . آخر ماه صفر هم مجلس سوگواری برقرار میکرد و از فقرا دعوت میکرد و نان و غذا و پول به آنها میداد .
ایشان در اوایل جوانی که در مشهد تحصیل میکرد، تمام مغازههای موروثی را به تدریج فروخت و در راه خدا انفاق کرد، حتی آب و ملک فامن سبزوار را هم فروخت و وجهش را بین فقرا تقسیم کرد .
صاحب فصول و لحظات آخر
از صاحب فصول پرسیدند: اگر بدانی مرگ تو نزدیک شده است و چند ساعتی بیشتر از عمر تو نمانده است، چه میکنی؟ گفت: روی سکوی منزلم مینشینم تا حاجات مردم را برآورم، شاید کسی بیاید و از من حاجتی بخواهد، هرچند آن نیاز، استخارهای باشد .
رجبعلی خیاط
بر دیوار مغازهای تابلویی با این عبارت به چشم میخورد: «نسیه داده میشود حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت میشود .» وقتی از صاحب مغازه دلیل آن را میپرسند، میگوید: دیر زمانی، وضع ما خوب بود . روزی سه، چهار دیگ چلو میفروختیم تا اینکه یکباره اوضاع، زیر و رو شد و کار ما از سکه افتاد، چندان که روزی یک دیگ هم مصرف نمیشد . رجبعلی خیاط را میشناختم که نفس و نفس پاکی دارد . سراغش رفتم و حال و روزم را گفتم . پاسخ داد: به کسی مربوط نیست . همهاش تقصیر خودت است که مشتریها را رد میکنی!
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری!
گفتم: ولی من تا حالا کسی را رد نکردهام! شیخ برافروخته شد و گفت: آن سید چه کسی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود، بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی، مگر او مشتری نبود که او را راندی! !
شرمنده و سراسیمه بیرون آمدم و دنبال سید گشتم و به هر صورتی بود، پوزش خواستم و از همان روز تصمیم گرفتم این تابلو را نصب کنم و از آن زمان دوباره در به پاشنه دیگر چرخید و خیر و برکتبه زندگی من روی آورد .
امام خمینی(ره)
-آیت الله عزالدین زنجانی میگوید: در ایامی که به درس اسفار امام خمینی رحمه الله میرفتم به بیماری «حصبه» دچار شدم . فصل زمستان بود . آن موقع، حصبه بیماری خطرناکی به شمار میآمد. منزل ما در گذر جدا بود و منزل امام در حوالی همان گذر بود . ایشان بعد از اطلاع، هر صبح و شب به عیادت من میآمد، یادم هست که ایشان یک شب به عیادت من آمده بود و دکتری هم قبل از ایشان آمده بود و چون داروی اشتباهی داده بود، حالم بسیار بد بود . امام در آن شب زمستانی به دنبال طبیبی رفت و او را به خانه آورد و بعد از بهتر شدن حالم، خانه را ترک کرد و آنگاه وسایل انتقال مرا به بیمارستان فراهم کرد .
-در یکی از سالها، امام با چند تن از علمای دیگر، برای زیارت مرقد حضرت امام رضا علیه السلام به مشهد رفت و در آنجا خانهای اجاره کردند . آنان هر روز بعد از ظهر به طور دسته جمعی به حرم مطهر میرفتند و پس از زیارت و دعا به خانه مراجعت میکردند و در حیاط مینشستند و چایی میخورند . امام هم هر روز همراه بقیه به حرم میرفت . ولی پس از زیارت، زودتر برمیگشت و حیاط را جارو میکرد، فرش را میانداخت و چای آماده میکرد . روزی یکی از همراهان پرسید: حیف نیستبرای خاطر دوستان و پذیرایی از آنان دعا و زیارت را مختصر میکنید؟ پاسخ داد: ثواب این کار از زیارت و دعا کمتر نیست .
http://www.hawzah.net
|